ديگه حق نداري پاتو نه توي خونه و نه تو اداره بذاري !
ديگه حق نداري پاتو نه توي خونه و نه تو اداره بذاري !
ديگه حق نداري پاتو نه توي خونه و نه تو اداره بذاري !
ديگه حق نداري پاتو نه توي خونه و نه تو اداره بذاري !
ديگه حق نداري پاتو نه توي خونه و نه تو اداره بذاري !
ديگه حق نداري پاتو نه توي خونه و نه تو اداره بذاري !
نوشته شده توسط لی لی در 86/11/16 ساعت 8:39 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
1 ـ اگه روز خواستگاری قرار شد که 4 سال تو عقد باشید و بعد از گذشت اولین سال عقدتون ، پدر زن شما بهتون گفت که : دستوپاچلفتی پس کی میخوای این ترشیه ما رو ببری خونه بخت ؟ اونوقت شما چی کار میکنید:
الف: مثل پدرزن ذلیلا(پ زذ ) سرتون رو خم میکنید و با ترس و لرز میگید: آقا جون همین یه ماه دیگه دستشو میگیرم و میبرم.
ب: مثل آدمهای با اعتماد به نفس تو روی پدرزنتون وای میستید و میگید : تو چی میگی دیگه ... اونش به خودوم ربط دارِه فهمیدی؟!
ج: مثل آدمهایه طناز و با رویی گشاده به صورت پدر زنتون نیگاه میکنید و میگید هنوز ترشیش نرسیده ، وقتی خوب رسید و ترشی لیته شد ، اونوقت برای مصرف خانگی حتما میبریمش خونه بخت!
د: با چهره ای غمگین و مظلومانه به پدر زنتون میگید: آقا جون خودتون که بهتر میدونید تخم مرغ چقدر گرون شده. شما جای من بودید چه کار میکردید.مگه مرض دارم یه نون خور اضافی دنبال خودم راه بندازم؟
2 ـ بر فرض اگه تونستید اون خانم رو با بدبختی به خونه ی بخت ببرید و فهمیدید که به جای دسپختِ ایشون ، همش باید دستپخت سیبیل کلفتای رستوران ها رو بخورید ، بعد این موضوع را چگونه با همسرتان در میان میگذارید؟
الف ـ به شوخی بهش میگید ببین عزیزم ، من که تو رو الکی نگرفتم ! من تو رو گرفتم که واسم غذاهای خوشمزه بپزی تا بخورم ! وگرنه به چه دردی میخوری پس تو ؟! هان ؟ اصلا پاشو برو خونه ی ننه ات دختره ی بی هنر!
ب ـ به خاطر گزینه ی الف یه چکش به دهانتان اصابت میکند و دندوناتون میشکند و میریزد تو حلقتون و دیگه حرفی نمیتونید بزنید و میرید یه پرس کباب از اصغر اقا میگیرید و میاید میدید همسرتون میل کنه... چون خودتون که بی دندون شدید دیگه!
ج ـ مثل مردای خوب و(زذ) میگید چشم نوکر همسر گلم هم هستم ...تو بادمجون بخواه ! و بعد شاهد نگاه عاقل اندر سفیه خانمتون به خودتون میباشید ولی نمیفهمید و میخندید…مثلا فکر میکنید چقدر مرد خوبی هستید..هی هی هی
د ـ به نظر من مهم عشق است . عاشق همسرم هستم و حتی حاضریم یه نون و پنیر رو با عشق بخوریم ولی به همدیگه بد نکنیم ، ولی خب تحمل کردن هم اندازه ای داره ... اگه پخت و پز بلد نباشه با سگک کمربندم کبودش میکنم ..... قاط بزنم هیچی حالیم نمیره !
3 ـ اگر خدا به شما یه بچه هدیه داد و یه روز که از حموم در اومدید ببینید یهو خانمتان بچه را در مقابل چشمانتان گرفته و در حالی که بوی خوشی از بچه تان ساطع میشد ، به شما گفت بیا بگیر این بچتو عوضش کن چون خونه را بوی گند برداشته، اونوقت شما چه کار میکنید؟
الف ـ میخندید و میگید آی بابا قربون بوی گندش بره ... میبینی خانم چه بچه ایه .... به باباییش رفته ! بابا فداش شه و بچه را میبوسید!
ب ـ بهش با مهربانی میگید ببین عزیزم من دستام به کهنه ی بچه آلزایمر داره !...اگه به کهنه اش دست بزنم پوست دستم تیره میشه ! اگه پوست دستم تیره بشه بعد دیگه نمیتونم پول دربیارم واسه بچه کهنه بگیرم و اینطوری تمام خونه تیره میشه !
ج ـ یه نیگاه زیرکانه و با اخم به سگک کمربندتون که رویه شلوارتون خودنمایی میکنه ، میکنید و سپس یه نیگاه به خانمتون...بعد اونوقت اگه خانمتون ترسید ، که شما برنده شدید ولی اگه خانمتون نیز یه نیگاه زیرکانه به کفگیر و قابلمه انداخت اونوقت من توصیه میکنم سریع به حرفش گوش بدید و دریغ نکنید
د ـ میگید کور خوندی ! من اصلا بچه دار نمیتونم بشم که بخوام کهنه اش را عوض کنم !
4 ـ اگه تو اداره نشستید و دارید کاراتونو انجام میدید و بعدش تلفن زنگ بزنه و مادرتون شما رو برای آنشب به خونشون دعوت کنه و وقتی میایید خانه ببینید که همسرتون میگه که مامانم امروز زنگ زد و برا امشب ما رو دعوت کرد ، بعد اونوقت چکار میکنید؟
الف ـ میشینید گوشه ی اتاقتون و میزنید زیر گریه و به یاد روزهایه خوش مجردیتان می اُفتید....( خیلی بی بنیه هستید بابا)
ب ـ میرید تو حیاط و بلند داد میزنید و میگید خداااااااااااایا من چقدر بدبختم آی مردم آی همسایه ها...به دادم برسید ...بیاید منو از دست این زن نجات بدید بعد در این هنگام با برخورد یک ملاقه به فرق سرتون از حال میرید
ج ـ در این موقع خونسردیه خود را حفظ کرده و میگید نخیر ....فقط میریم خونه ی مامانم ، فهمیدی یا باز با سگک کمربند بیافتم به جونت و کبودت کنم هان؟ در این لحظه احتمالا خانمتون جلوتون سوسک میشه و کم میاره ...فقط در این لحظه سرتون رو به هیچ وجه بر نگردونید....شَتَرَق....ای بابا گفتم که برنگردونید ...حَقِته ، باز سرت با قابلمه اهدایی از طرف همسرت اصابت کرد؟ حَقِته . تا تو باشی به حرفم گوش ندی !
د ـ ما اصلا سر این موضوعات هیچ مسئله ای با هم نداریم و از عصر با خانمم اینا میریم خونه ی مادرشون تا شب و شب واسه ی شام و خوردن میریم خونه ی مادرم اینا....اینجوری هم همسرم راضیه و هم مادرزنم! ( اَه اَه زن ذلیل بدبخت )
نوشته شده توسط لی لی در 86/11/01 ساعت 9:16 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

این عکسه من نیستما!!!!
فهرست اصلی
نویسندگان
دوستان
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY